شمارهٔ ۱۲۲ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آزادگی ست سازی اما صدا ندارد
از هر چه درگذشتیم آواز پا ندارد
عشق ست و ناتوانی حسنست و سرگرانی
جور و جفا نتابم مهر و وفا ندارد
فارغ کسی که دل را با درد واگذارد
کشت جهان سراسر دارو گیا ندارد
درهم فشار خود را تا دررسد دماغی
در بزم ما ز تنگی پیمانه جا ندارد
ای سبزه سر ره از جور پا چه نالی؟
در کیش روزگاران گل خونبها ندارد
صد ره درین کشاکش بگذشته در ضمیرش
رنجور عشق گویی آه رسا ندارد
هر مطلعی که ریزد از خامه ام فغانی ست
جز نغمه محبت سازم نوا ندارد
جان در غمت فشاندن مرگ از قفا ندارد
تن در بلا فگندن بیم بلا ندارد
بر خویشتن ببخشای گفتم دگر تو دانی
دارم دلی که دیگر تاب جفا ندارد
کشتن چنان که گویی نشناخته ست ما را
هی ناتمام لطفی کز شکوه وا ندارد
مهرش ز بی دماغی ماناست با تغافل
یارب ستم مبادا بر ما روا ندارد
چشمی سیاه دارد یعنی به ما نبیند
رویی چو ماه دارد اما به ما ندارد
چون لعل تست غنچه اما سخن نداند
چون چشم تست نرگس اما حیا ندارد
آبش گداز خاکی بادش تف بخاری
دهلی به مرگ غالب آب و هوا ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساساتی عمیق و پیچیده مانند عشق، درد و ناامیدی است. شاعر به بیصدایی و ناتوانی عشق اشاره میکند و از فقدان دلخوشی و وفا در زندگی مینالد. او اشاره دارد که کسی که با درد زندگی میکند، آرامش واقعی را نمیتواند تجربه کند و به سختیهای حاکم بر زندگی اشاره میکند. همچنین به زیباییهای ظاهری و غفلتهای انسانی بین عشق و جدایی پرداخته و از احساس تلخ فراق و ناتوانی در برقراری ارتباط واقعی صحبت میکند. در نهایت، شاعر نشان میدهد که با وجود درد و رنج، همچنان در پی عشق و محبت است، از این رو بخشی از وجودش در جستجوی نغمهای عاشقانه باقی مانده است.