شمارهٔ ۱۲۳ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به ذوقی سر ز مستی در قفای ره روان دارد
که پنداری کمند یار همچون مار جان دارد
تنم ساز تمنایی ست کز هر زخمه دردی
هما را مست آواز شکست استخوان دارد
هوای ساقیی دارم که تاب ذوق رفتارش
صراحی را چو طاووسان بسمل پرفشان دارد
بنازم سادگی طفل ست و خونریزی نمی داند
به گل چیدن همان ذوق شمار کشتگان دارد
دل از هم ریزد و حسرت اساس محکمی خواهد
غم آذر بیزد و طاقت قماش پرنیان دارد
برون بردم گلیم از موج دامن زیر کوه آمد
نم گرداب طوفان تا چه رختم را گران دارد
برنجد از دم تیغ تو صید و در رمیدن ها
به امید تلافی چشم بر پشت کمان دارد
دلم در حلقه دام بلا می رقصد از شادی
همانا خویشتن را در خم زلفش گمان دارد
به گلهای بهشتم مژده نتوان داد در راهش
من و خاکی که از نقش کف پایی نشان دارد
به شرع آویز و حق می جو کم از مجنون نهای باری
دلش با محمل است اما زبان با ساربان دارد
رمم زان ترک صیدافگن که خواهم صرف من گردد
گسستن های بی اندازه ای کاندر عنان دارد
خدا را وقت پرسش نیست گفتم بگذر از غالب
که هم جان بر لب و هم داستانها بر زبان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف حال و هوای خود میپردازد. او از احساساتی ناشی از مستی و عشق سخن میگوید که همچون کمند یار او را به دنبال خود میکشد. اشارههایی به درد و رنج ناشی از عشق و دلتنگی وجود دارد و او از طعم لذت و زیبایی نیز صحبت میکند. شاعر به سادگی و معصومیت کودکانه اشاره میکند و از آرزوی خود برای نوشیدن شراب و لذت از رفتار ساقی میگوید. او در درون خود احساس شادی و غم را به طور همزمان تجربه میکند و از کاهش امید و افکار پریشان ناشی از عشق و بلای دل سخن میگوید. در نهایت، او از وضعیت سخت خود و ناتوانی در به دست آوردن معشوق سخن میگوید و میافزاید که در این حال هیچ توانایی برای پرسش و جستجو ندارد. شعر در مجموع احساسی عمیق و پیچیده از عشق و درد را به تصویر میکشد.