شمارهٔ ۱۲۰ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غم من از نفس پندگو چه کم گردد
بر آتشم چو گل و لاله باد دم گردد
بدا معامله، او بی دماغ و من بی دل
خوش آن که معذرتی صرف بر ستم گردد
ترا تنی ست که بر وی سمن خسک پاشد
مرا دلی ست که در وی نشاط غم گردد
نمانده تاب غمش خاطر رقیب مجوی
کسی چه در پی صید گسسته دم گردد
ز ذوق گریه پرستم دل و تو می نگری
نگه مباد ز بار سرشک خم گردد
بدین قدر که لبی تر کنی و من بمکم
ترا ز باده نوشین چه مایه کم گردد
به غصه راضیم اما به دشنه دریابی
دمی که سینه و ناخن هلاک هم گردد
رسیده ایم به کوی تو جای آن دارد
که عمر صرف زمین بوسی قدم گردد
تو پا به پرسش من کرده خاکی و ترسم
که خاک پای تو تاج سر قسم گردد
سبکسری ست به دریوزه طرب رفتن
خوشا دلی که به اندوه محتشم گردد
رخی که در نظرستم به جلوه گل پاشد
تفی که در جگرستم به دیده نم گردد
گرفته خاطر غالب ز هند و اعیانش
بر آن سرست که آواره عجم گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار حاوی احساساتی عمیق از غم و درد عشق هستند. شاعر به تنگنای احساسی و تأثیرات منفی ناشی از جدایی اشاره میکند. غم و اندوه او به گونهای است که بر روی زندگیاش سایه افکنده و به فقدان معشوق و دردهای درونیاش پرداخته است. او تضادهای عاطفی را به تصویر میکشد، از جمله سرخوردگی ناشی از عشق و لذتهای زودگذر. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعاری، به توصیف احساسات عاشقانه و درهمآمیختگی غم و شوق میپردازد. در نهایت، به نوعی عاطفه و ارتباط عمیق با معشوق اشاره دارد و بیان میکند که چگونه زندگیاش صرف عشق و درد او میشود.