نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا

دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم

وحشتی کو تا برون آرد ز عریانی مرا

وه! که پیش از من به پابوس کسی خواهد رسید

سجده شوقی که می بالد به پیشانی مرا

همچنین بیگانه زی با من دل و جان کسی

بدگمان گردم اگر دانم که می دانی مرا

با همه خرسندی از وی شکوه ها دارم همی

تا نداند صید پرسش های پنهانی مرا

برنیایم با روانی های طبع خویشتن

موج آب گوهر من کرده طوفانی مرا

تا به راهت مردم و یک ره به خاکم نامدی

دوزخی گردیده اندوه پشیمانی مرا

خویش را چون موج گوهر گرچه گرد آورده ام

دل پرست از ذوق انداز پر افشانی مرا

تشنه لب بر ساحل دریا ز غیرت جان دهم

گر به موج افتد گمان چین پیشانی مرا

با سراج‌الدین احمد چاره جز تسلیم نیست

ور نه غالب نیست آهنگ غزل‌خوانی مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با بیان حسرت و حیرت شاعر آغاز می‌شود که چشمش نمی‌تواند از گودالی عمیق و گیج‌کننده رهایی یابد. او در حالتی از عریانی و وحشت قرار دارد و دلتنگی شدیدش را نسبت به کسی که قبلاً به او سجده کرده، ابراز می‌کند. شاعر از تنهایی و بیگانگی با دل و جان دیگران گلایه می‌کند و در عین حال، از علاقه‌اش به آن شخص شکایت دارد. شعر به تضادهای عاطفی می‌پردازد؛ از یک سو شوق و عشق وجود دارد و از سوی دیگر، احساس تنهایی و ناامیدی حاکم است. شاعر خود را به امواج دریا تشبیه می‌کند و تأکید دارد که در جستجوی این احساسات عمیق، دچار طوفان درونی شده است. او در پایان می‌گوید که هیچ چاره‌ای جز تسلیم در برابر این احساسات ندارد و غزل‌خوانی‌اش تحت تأثیر این وضعیت قرار گرفته است.