نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

صاحبدلست و نامور عشقم به سامان خوش نکرد

آشوب پیدا ننگ او اندوه پنهان خوش نکرد

دانست بی حس ناخنم الماس زد بر ریش من

سنجید شست خود قوی در تیر پیکان خوش نکرد

آن خود به بازی می برد دین را دو جو می نشمرد

بنمودش دین خنده زد آوردمش جان خوش نکرد

در نامه تا بنوشتمش کز شهر پنهان می روم

دل بست در مضمون ولی نامم به عنوان خوش نکرد

دارم هوای آن پری کو بس که نغز و سرکش ست

ز افسون مسخر شد ولی زهد پریخوان خوش نکرد

فریاد زان شرمندگی کارند چون در محشرم

گویند اینک خیره سر کز دوست فرمان خوش نکرد

عام ست لطف دلبران جز عام ننهد دل بر آن

عاشق ز خاصانش بدان گر دل به حرمان خوش نکرد

شرع از سلامت پیشگی عشق مجازی برنتافت

زاهد به کنج صومعه غوغای سلطان خوش نکرد

با من میاویز ای پدر فرزند آزر را نگر

هر کس که شد صاحب نظر دین بزرگان خوش نکرد

گویند صنعان توبه کرد از کفر نادان بنده ای

کز خودفروشی های دین بخشش ز یزدان خوش نکرد

غالب به فن گفتگو نازد بدین ارزش که او

ننوشت در دیوان غزل تا مصطفی خان خوش نکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غالب در این شعر به بیان احساسات عمیق و ناامیدی خود از عشق و دیانت می‌پردازد. او اشاره می‌کند که علیرغم علاقه و محبتش، عشق و دین نتوانسته‌اند او را خوشحال کنند. احساس ناکامی و عدم موفقیت در جلب توجه محبوب و همچنین انتقاد از زهد و دین‌داری نمایان است. او از زیستن در شرایطی که مورد قبول و تأیید دیگران نیست، ابراز ناخشنودی می‌کند و به تضاد میان عشق واقعی و ظواهر اعتقادی می‌انجامد. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که در جامعه‌ای که به ظاهر شکل‌گرفته است، عشق و حقیقت چندان مورد قبول واقع نمی‌شوند.