شمارهٔ ۱۵۹ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر چنین ناز تو آماده یغما ماند
به سکندر نرسد هر چه ز دارا ماند
دل و دینی به بهای تو فرستم حاشا
وام گیر آنچه ز بیعانه سودا ماند
هم به سودای تو خورشیدپرستم آری
دل ز مجنون برد آهو که به لیلا ماند
با وجود تو دم از جلوه گری نتوان زد
در گلستان تو طاووس به عنقا ماند
شکوه دوست ز دشمن نتوانم پوشید
گر غم هجر چنین حوصله فرسا ماند
ساز آوازه بدنامی رهزن شدنست
آه از آن خسته که از پویه به ره واماند
بنده ای را که به فرمان خدا راه رود
نگذارند که در بند زلیخا ماند
مه به باغ از افق سرو شبی کرد طلوع
سرو گفتند بدان ماه سراپا ماند
بعد صد شکوه به یک عذر تسلی نشوم
کاین چنین مهر ز سردی به مدارا ماند
در بغل دشنه نهان ساخته غالب امروز
مگذارید که ماتمزده تنها ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق، فراق و وفاداری میپردازد. شاعر به زیبایی و ناز معشوقش اشاره میکند و میگوید که برای به دست آوردنش، حاضر است دل و دین خود را قربانی کند. او همچنین از غم هجران و دشواریهایی که بر او میگذرد، سخن میگوید. شاعر در تبیین زیبایی معشوق، او را فراتر از دیگران توصیف میکند و بیان میکند که در مقام دوستی و دشمنی نمیتواند احساستش را پنهان کند. در نهایت، او از تنهایی و رنج ناشی از فقدان عشق شکایت دارد و درخواست میکند که او را در این حال رها نکنند.