شمارهٔ ۱۶۹ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتان شهر ستم پیشه شهریارانند
که در ستم روش آموز روزگارانند
برند دل به ادایی که کس گمان نبرد
فغان ز پرده نشینان که پرده دارانند
به جنگ تا چه بود خوی دلبران کاین قوم
در آشتی نمک زخم دلفگارانند
نه زرع و کشت شناسند نی حدیقه و باغ
ز بهر باده هواخواه باد و بارانند
ز وعده گشته پشیمان و بهر دفع ملال
امیدوار به مرگ امیدوارانند
ز روی خوی و منش نور دیده آتش
به رنگ و بوی جگرگوشه بهارانند
تو سرمه بین و ورق درنورد و دم درکش
مبین که سحرنگاهان سیاهکارانند
ز دید و داد مزن حرف خردسالانند
به گرد راه منه چشم نی سوارانند
ز چشم زخم بدین حیله کی رهی غالب
دگر مگو که چو من در جهان هزارانند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و نقد بیعدالتیهای اجتماعی و ستمگری در یک شهر میپردازد. شاعر بیان میکند که حاکمان این شهر، در نگاه به درون خویش، همواره در حال ستم هستند و به طور پنهانی دلها را میفریبند. آنها در ظاهر آشتی جو و مهربان به نظر میآیند، اما در واقع به زخمها و دردهای مردم دامن میزنند. شاعر به وضوح نشان میدهد که این افراد نه تنها به کار کشاورزی و طبیعت اهمیت نمیدهند، بلکه صرفاً به خوشیهای زودگذر و دلایل خویش فکر میکنند. آنها به وعدههای خود بیاعتنا شده و تنها به مرگ و امید برای رهایی از مشکلات خود چشم دارند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که در میان این واقعیتها و فساد، همیشه کسانی وجود دارند که در رمز و راز خیانت و ظاهرسازی زندگی میکنند، و بر این نکته تأکید میکند که این ظلم و ستم در دورانهای مختلف تکرار میشود و تنها ظاهری متفاوت دارد.