نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۴ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دگر فریب بهارم سر جنون ندهد

گل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد

گسسته تار امیدم دگر به خلوت انس

به زخمه گله سازم نوا برون ندهد

ز قاتلی به عذابم که تیغ و خنجر را

به حکم وسوسه زهراب بی شگون ندهد

بدان پری ست نیازم که بهر تسخیرش

ز مهر دل به زبان رخصت فسون ندهد

جنون مگو ادبش نیست بلکه خودداری ست

که تن به همدمی عقل ذوفنون ندهد

کفیل هوش خودم وقت می به بزم حبیب

به شرط آن که ز یک قلزمم فزون ندهد

به بوی گنج گزیدم خرابه ور نه جنون

به هرزه ذوق دلاویزی سکون ندهد

شریک کار نیاورد تاب سختی کار

جواب ناله ما غیر بیستون ندهد

به من گرای و وفا جو که ساده برهمنم

به سنگ هر که دهد دل به غمزه چون ندهد؟

ترا به حربه چه حاجت نه آن بود غالب

که جان به لذت آویزش درون ندهد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساساتی عمیق و پیچیده از عشق و جنون می‌پردازد. شاعر از بی‌تابی و دل‌تنگی خود برای وصال معشوق سخن می‌گوید و به کمبودهای موجود در روابط اشاره می‌کند. او درباره چالش‌ها و دردهایی که از عشق ناشی می‌شود، از جمله ناکامی‌ها و عذاب‌ها، صحبت می‌کند. همچنین به این نکته اشاره دارد که عقل و منطق در این عشق نمی‌تواند دخالت کند و انسان دچار جنون می‌شود. نهایتاً شاعر به وفا، ساده‌بودن و لذت‌های عشق اشاره می‌کند و بر این باور است که عشق واقعی نباید به راحتی زیر پا گذاشته شود.