شمارهٔ ۲ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سوزد ز بس که تاب جمالش نقاب را
دانم که در میان نپسندد حجاب را
پیراهن از کتان و دمادم ز سادگی
نفرین کند به پرده دری ماهتاب را
تا خود شبی به همدمی ما به سر برد
در چشم بخت غیر رها کرد خواب را
نارفته، دم ز وعده باز آمدن زند
تا در وصال یاد دهد اضطراب را
در دل خزد لابه و از جان بدر کشد
دیرینه شکوه ستم بی حساب را
جرأت نگر که هرزه به پیش آمد سؤال
گیرم به بوسه زان لب نازک جواب را
نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست
گویی فشرده اند به جام آفتاب را
سوزد ز گرمیش می و او همچون به لهو
ریزد ز آبگینه به ساغر شراب را
آبش دهم به باده و او هر دم از تمیز
نوشد می و ز جام فرو ریزد آب را
آسوده باد خاطر غالب که خوی اوست
آمیختن به باده صافی گلاب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و از تابش جمال او که چون نور خورشید است، سخن میگوید. او از اینکه عشق و دوستی نمیتواند با حجابهایی که بر سر راه است، پنهان شود، ابراز نارضایتی میکند. شاعر به شوق وصال و شبنشینی با معشوقش اشاره دارد و از وعدههای او ناامید نمیشود. اشعار حاکی از احساسات عمیق و اضطراب از جدایی است و تأکید بر لذتهای عشق و مینوشی و زیبایی معشوق دارد. در نهایت، شاعر به خاطر شادی معشوق آرامش مییابد و به شیرینی و طراوت عشق میاندیشد.