شمارهٔ ۲۱۳ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مپرس حال اسیری که در خم هوسش
به قدر کسب هوا نیست روزن قفسش
به عرض شهرت خویش احتیاج ما دارد
چو شعله ای که نیاز اوفتد به خار و خسش
صفا نیافته قلب از غش و مرا عمری ست
که غوطه می دهم اندر گداز هر نفسش
ز یأس گشته سگ نفس در تلاش دلیر
مگر ز رشته طول امل کنم مرسش
ز رنگ و بوی گل و غنچه در نظر دارم
غبار قافله عمر و ناله جرسش
مرا به غیر ز یک جنس در شمار آورد
فغان که نیست ز پروانه فرق تا مگسش
جگر ز گرمی این جرعه تشنه تر گردید
فغان ز طرز فریب نگاه نیم رسش
خوشم که دوست خود آن مایه بی وفا باشد
که در گمان نسگالم امیدگاه کسش
بهار پیشه جوانی که غالبش نامند
کنون ببین که چه خون می چکد ز هر نفسش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حال نابسامان اسیری است که در آرزوی آزادی و آرامش به سر میبرد. او در قفس خود محبوس است و نمیتواند به راحتی هوای تازهای بگیرد. شاعر به بیان اندوه و درد دل میپردازد و به نیاز او به شهرت و توجه اشاره میکند. همچنین، او از ناآرامی و غم درون خود سخن میگوید و به تلاشهای نافرجامش برای رهایی از یأس و ناامیدی اشاره میکند. در نهایت، شاعر به فریبندگی عشق و امید به روزهای بهتر میپردازد، در حالی که از واقعیت تلخ زندگی و دردهای آن نیز آگاه است.