شمارهٔ ۲۱۷ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنش
پیش آتش دیده ام روی نیاز آوردنش
موعظت را سنگسار قلقل مینا کند
از ره گوشم به دل یک ره فراز آوردنش
تا خود از بهر نثار کیست؟ من میرم ز رشک
خضر و چندین کوشش و عمر دراز آوردنش
رحمت حق باد بر همدم که داند مست مست
بر سر نعشم به تقریب نماز آوردنش
شوق گستاخست و من در لرزه کاخر سهل نیست
صبحدم در دل به چشم نیم باز آوردنش
وای ما گر غیر اندر خاطرش جا کرده است
رفتن و پیرایه و پیرایه ساز آوردنش
امتحان طاقت خویش ست از بیداد نیست
خلق را در ناله های جانگداز آوردنش
چون نمیرد قاصد اندر ره؟ که رشکم برنتافت
از زبانت نکته های دلنواز آوردنش
مفت یاران وطن کز سادگیهای منست
در غریبی مردن و از جور بازآوردنش
بی زبانیهای غالب را چه آسان دیده ای
ای تو ناسنجیده تاب ضبط راز آوردنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسی عمیق درباره عشق و نیاز به گرمایش معنوی میپردازد. شاعر از معبودی صحبت میکند که قادر به تحمل ناز و نیاز انسان نیست. او به زیبایی اندیشه و عشق اشاره میکند و از سنگسار موعظت و آزمایشهای زندگی سخن میگوید. در این شعر، رنج و شوق در کنار هم قرار دارند و شاعر با بیان احساساتی چون حسرت، غم و ناامیدی به تجلی عشق و نیاز میپردازد. او همچنین به سختیهای جدایی و غریب بودن اشاره میکند و بر مشکلات ارتباط و ابراز احساسات تأکید میکند. در نهایت، این شعر مجموعهای از تجربیات انسانی در پیرامون عشق و معنویت را به تصویر میکشد.