شمارهٔ ۲۳ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به پایان محبت یاد می آرم زمانی را
که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را
فسونی کو که بر حال غریبی دل به درد آرد
بداندیشی به اندوه عزیزان شادمانی را
اجازت داد پیشش یک دو حرف از درد دل گفتم
پس از دیری که بر خود عرضه دادم داستانی را
جهان هیچ ست با وی لاجرم زینها چه اندیشد
گرفتم کز فغانم دل ز هم پاشد جهانی را
ندارم تاب ضبط راز و می ترسم ز رسوایی
مگر جویم ز بهر همزبانی بی زبانی را
گشاد شستش از سستی ندارد دلنشین تیری
مگر بر من گمارد آسمان زورین کمانی را
بیا در گلشن بختم که در هر گوشه بنمایم
ز جوش لاله و گل در حنا پای خزانی را
کمال درد دل اصل ست در ترکیب انسانی
به خون آغشته اند، اندر بن هر موی جانی را
خورم خوف از تو بی حد لیکن از زاری چه کم گردد
اگر شد زهره آب و برد اجزای فغانی را
به شهر از دوست بعد از روزگاری یافتم غالب
ز عنوان خطی کز راه دور آمد نشانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد لحظاتی میافتد که محبت و وفا در دلش جا داشت و دلش را به یاد محبوبش میسوزاند. او از درد و غم دل میگوید و به تنهایی خود اشاره دارد. شاعر با احساس شگفتی از آنچه که بر دلش میگذرد، تلاش میکند تا رازهای خود را پنهان نگه دارد و از رسوایی میترسد. او در پی همزبانی میگردد که بتواند از درد و رنجش سخن بگوید. در نهایت، شاعر از زیباییهای طبیعت و لالهها و گلها یاد میکند و به این نتیجه میرسد که درد دل بخشی از وجود انسانی است و بر زندگی او تأثیر میگذارد. او همچنین به یاد دوستش در شهری که پس از مدتها ملاقاتش کرده، میافتد.