شمارهٔ ۲۳۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوق
زهی ز من به دل بی غمش سرایت شوق
به بزم باده گریبان گشودنش نگرید
خوشا بهانه مستی خوشا رعایت شوق
هر آن غزل که مرا خود به خاطرست هنوز
به بانگ چنگ ادا می کند ز غایت شوق
دخان ز آتش یاقوت گر دمد عجبست
عجب ترست ازین بر لبش حکایت شوق
غلط کند ره و آید به کلبه ام ناگاه
صنم فریب بود شیوه هدایت شوق
متاع کاسد اهل هوس به هم برزن
کنون که خود شده ای شحنه ولایت شوق
به خود مناز و بیاموز کار هم بپذیر
من و نهایت عشق و تو و بدایت شوق
مکن به ورزش این شغل جهد می ترسم
که چون رسی به خط خطوه نهایت شوق،
ترا ز پرسش احباب بی نیاز کند
غرور یکدلی و نازش حمایت شوق
سر تو سبزتر از حرف غالبست به دهر
خجسته باد به فرق تو ظل رایت شوق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از شوق و عشق سخن میگوید و به زیباییهایی که این احساسات به همراه میآورند اشاره میکند. او به سپاسگزاری از شوق و تاثیر مثبت آن در زندگیاش میپردازد. بزم باده و مستی بهانهای برای لذت بردن از زندگی است و غزلیاتش یادآور شوق عمیق او هستند. شاعر به نسبت شوق با آتش و یاقوت اشاره کرده و آن را شگفتانگیز میداند. او همچنین تاکید میکند که شوق خودش نوعی راهنمایی و هدایت است و به اوج عشق و شوق اشاره میکند، از درگیری با خواستههای دنیوی میپرهیزد و بر اهمیت عشق حقیقی تاکید دارد. نهایتاً، او آرزو میکند که سایه شوق و عشق بر سر محبوبش همیشه باشد.