نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۴ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دیدم آن هنگامه، بیجا خوف محشر داشتم

خود همان شورست کاندر زیست در سر داشتم

طول روز محشر و تاب مهر ذوقی بود و بس

جلوه برقی در ابر دامن تر داشتم

تا چه سنجم دوزخ و کوثر که من نیز این چنین

آتشی در سینه و آبی به ساغر داشتم

دوش بر من عرض کردند آنچه در کونین بود

زان همه کالای رنگارنگ دل برداشتم

از خرابی شد فنا حاصل خوشم زین اتفاق

بود مقصودم محیط و سیل رهبر داشتم

یاد ایامی که در کویش ز بیم پاسبان

بستر از خاک ره و بالش ز بستر داشتم

بر سر راهش نشستم بر درش راهم نبود

خویش را از خویشتن لختی نکوتر داشتم

نامه شاهد دگر عنوان شاهی دیگرست

آنچه ناید از هما چشم از کبوتر داشتم

کور بودم کز حرم راندند رفتم سوی دیر

از جمال بت سخن می رفت باور داشتم

سوزم از حرمان می با آن که آبم در سبوست

تا چه می کردم اگر بخت سکندر داشتم؟

هیچ می دانی که غالب چون به سر بردم به دهر؟

من که طبع بلبل و شغل سمندر داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات خود را در مواجهه با دنیا و مسائل زندگی بازگو می‌کند. او از ترس محشر و شور و شوقی که در زندگی‌اش داشته سخن می‌گوید. او به تضاد بین آتش درون (آرزوها و خواسته‌ها) و آبی که در زندگی‌اش وجود داشته اشاره می‌کند. شاعر احساس شگفتی و حیرت از زیبایی‌های دنیا را ابراز می‌کند و از ناپایداری و خرابی زندگی رنج می‌برد. همچنین به یاد روزهایی می‌افتد که در عشق و دلدادگی با مشکلاتی مواجه بوده و در عین حال از گذشته‌اش و دوری از محبوبش ابراز اندوه می‌کند. او در نهایت از نارسایی بخت خود گلایه می‌کند و با مقایسه خود با بلبل و سمندر از حسرت‌اش در زندگی می‌گوید.