نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۲ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتاده‌ام

چون امام سبحه بیرون از شمار افتاده‌ام

ریزم از وصف رخت گل را شرر در پیرهن

آتش رشکم به جان نوبهار افتاده‌ام

می‌فشانم بال و در بند رهایی نیستم

طایر شوقم به دام انتظار افتاده‌ام

کار و بار موج با بحر است خودداری مجوی

در شکست خویشتن بی‌اختیار افتاده‌ام

سر به سر میناست اجزایم چو کوه اما هنوز

برنمی‌خیزم ز بس سنگین خمار افتاده‌ام

هر شکست استخوانم خنده‌ای دندان‌نماست

راز غم را بخیه‌ای بر روی کار افتاده‌ام

هم ز من طرز آشنای عشقبازان گشته‌ای

هم ز تو عاشق‌کشان را رازدار افتاده‌ام

تا ز مستی می‌زنی بر تربت اغیار گل

خویشتن را همچو آتش در مزار افتاده‌ام

یک جهان معنی تنومندست از پهلوی من

چون قلم هر چند در ظاهر نزار افتاده‌ام

جان به غم می‌بازم و می‌نالم از جور سپهر

وه که هم بدنقشم و هم بدقمار افتاده‌ام

کشتی بی‌ناخدایم سرگذشت من مپرس

از شکست خویش بر دریاکنار افتاده‌ام

ناتوانی محو غم کرده‌ست اجزای مرا

در پرند ناله نقش زرنگار افتاده‌ام

رفته از خمیازه‌ام بر باد ناموس چمن

چاک اندر خرقه صبح بهار افتاده‌ام

از روانی‌های طبعم تشنه خون است دهر

آبم آب اما تو گویی خوشگوار افتاده‌ام

این جواب آن غزل غالب که صائب گفته است

«در نمود نقش‌ها بی‌اختیار افتاده‌ام»

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، احساساتی عمیق و پیچیده را بیان می‌کند. شاعر از جدایی خود از دیگران و احساساتی چون عشق، غم، و انتظار صحبت می‌کند. او به حالت خود چون طایری به دام افتاده اشاره می‌کند و می‌گوید که درونش پر از آتش اشتیاق است. با بی‌اختیاری در اثر شکست‌ها و دردها، وجودش سنگین و غمگین شده است. او از رازهای عاشقانه و غم‌های درونی‌اش می‌گوید و به طور کلی، احساسی از ناامیدی و سردرگمی را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر وضعیت خود را به کشتی بی‌ناخدا تشبیه می‌کند که در دریای غم و ناکامی سرگردان است.