شمارهٔ ۲۵۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا به کی صرف رضاجویی دلها باشم
فرصتم باد کزین پس همه خود را باشم
گاهگاه از نظرم مست و غزلخوان بگذر
ور نه بر عهده من نیست که رسوا باشم
سخت جانان تو در پاس غم استاد خودند
شرر از من نجهد گر رگ خارا باشم
با دل چون تو ستمپیشه داورنشناس
چه کنم گر همه اندیشه فردا باشم؟
حسرت روی ترا حور تلافی نکند
آخر از تو به چه امید شکیبا باشم؟
هوش پرگارگشای ورق بیخبریست
گم شوم در خود و در نقش تو پیدا باشم
با چنین طاقتم آیا که برین داشت که من
طرف فتنه دلهای توانا باشم؟
در کنارم خز و ز آلایش دامن مهراس
تاب آن کو که ترا یابم و خود را باشم؟
همچو آن قطره که بر خاک فشاند ساقی
دورم از کنج لبت گر همه صهبا باشم
قبله گمشدگان ره شوقم غالب
لاجرم منصب من نیست که یک جا باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نالهای است از شاعر درباره عذابها و احساسات درونیاش. او در تلاش است که خود را از فرصتهای زندگی بهتر کند و بر احساساتش تسلط یابد. شاعر به ناچار با دلتنگی و غم عشق روبرو است و در تلاش است تا در میانهی این احساسات، خود را پیدا کند. او با توصیف عشق و اندوهش، به ناپایداری موقعیت خود و دوری از معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که رسیدن به آرامش و یافتن خود در این آشفتهحالی سخت است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نمیتواند در یک نقطه ثابت بماند و پیوسته در جستجوی عشق و شناخت خود است.