شمارهٔ ۲۶۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دگر نگاه ترا مست ناز میخواهم
حساب فتنه ز ایام باز میخواهم
وفا خوش است اگر داغ همفنی بود
زبانههای سمندرگداز میخواهم
گذشتم از گله در وصل فرصتم بادا
زبان کوته و دست دراز میخواهم
گرفته خاطر از اسباب و سرخوشی باقیست
ترانهای که نگنجد به ساز میخواهم
دویی نمانده و من شکوه سنجم اینت شگفت
میانه تو و خویش امتیاز میخواهم
برون میا که هم از منظر کناره بام
نظارهای ز در نیم باز میخواهم
چو نیست گوش حریفان سزای آویزه
همان نسفته گهرهای راز میخواهم
زمانه خاک مرا در نظر نمیآرد
ز نقش پای تواَش سرفراز میخواهم
همین بس است که میرم ز رشک خواهش غیر
ز عرض ناز ترا بینیاز میخواهم
وکیل غالب خونین دلم سفارش نیست
به شکوه تو زبان را مجاز میخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساساتی عمیق و عشق واقعی را بیان میکند. او از معشوقش خواستار نگاهی پرمهر و دلسوزانه است و از فتنههای روزگار دوری میجوید. وفا را با داغ و درد توأم میداند و در پی لحظاتی خوش و دلنشین است. شاعر از محدودیتهای زبانی و فیزیکی ابراز نارضایتی میکند و خواهان ارتباطی واقعی و عمیقتر است. او در جستجوی معانی عمیقتری از عشق و زیباییهای پنهان زندگی است و دوست دارد از تجارب و احساساتش با معشوقش صحبت کند. همچنین، او احساس میکند که در زمانهای قرار دارد که به حقیقت و زیباییهایش توجه نمیشود و میخواهد از غم و حسرت دور باشد و از معشوقش بینیاز شود. در نهایت، او از زیبایی و شکوه معشوقش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است.