نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۹ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی خویشتن عنان نگاهش گرفته ایم

از خود گذشته و سر راهش گرفته ایم

دل با حریف ساخته و ما ز سادگی

بر مدعای خویش گواهش گرفته ایم

آوارگی سپرده به ما قهرمان شوق

ما همتی ز گرد سپاهش گرفته ایم

از چشم ما خیال تو بیرون نمی رود

گویی به دام تار نگاهش گرفته ایم

در هر نوردش از دل اغیار محضری ست

صد خرده بر دو زلف سیاهش گرفته ایم

در عرض شوق صرفه نبردیم در وصال

در شکوه های خواه مخواهش گرفته ایم

با حسن خویش را چه قدر می توان شکست

عبرت ز حال طرف کلاهش گرفته ایم

دیگر ز دام ذوق تماشا نمی رود

در حلقه کشاکش آهش گرفته ایم

دلتنگی پریرخ کنعان ز رشک دوست

دانیم ما که در بن چاهش گرفته ایم

حرفی مزن ز غالب و رنج گران او

کوهی معارض پر کاهش گرفته ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیده خود نسبت به عشق و معشوق می‌پردازد. او از گسستگی و دل‌باختگی خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که چگونه توانسته‌اند از خود بگذرند و معشوق را با نگاهشان در دام افکار و احساسات خود بگیرند. شاعر به آوارگی و دلتنگی‌هایش در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که او و دیگران نمی‌توانند از فکر معشوق خارج شوند. این شعر پر از حسرت و عاطفه است و نشان‌دهنده‌ی تلاش‌های انسان برای وصال و درک عشق است، همچنین به سختی‌ها و مبارزاتی که برای رسیدن به این احساسات متحمل می‌شوند، اشاره دارد. در نهایت، شاعر بر عمق غم و دشواری‌های عشق تأکید می‌کند و از وضعیت خود به عنوان افرادی که در آرزوی وصال گرفتارند، می‌گوید.