شمارهٔ ۲۸۶ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خجل ز راستی خویش می توان کردن
ستم به جان کج اندیش می توان کردن
چو مزد سعی دهم مژده سکون خواهد
ز بوسه پا به درت ریش می توان کردن
دگر به پیش وی ای گل چه هدیه خواهی برد؟
مگر به کدیه کفی پیش می توان کردن
تو جمع باش که ما را درین پریشانی
شکایتی است که با خویش می توان کردن
سر از حجاب تعین اگر برون آید
چه جلوه ها که به هر کیش می توان کردن
به هر که نوبت ساغر نمی رسد ساقی
خراب گردش چشمیش می توان کردن
خرام ناز تو با صحن گلستان دارد
رعایتی که به درویش می توان کردن
اگر به قدر وفا می کنی جفا، حیف ست
به مرگ من که ازین بیش می توان کردن
کسی بجو که مر او را درین سفر غالب
گواه بی کسی خویش می توان کردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات و تفکرات پیچیده انسانی است. شاعر از خجالت به راستی و حقیقت خویش صحبت میکند و به ستم بر جان کسانی که دچار اندیشههای کج هستند، اشاره دارد. او به این نکته میرسد که اگر سعی و تلاش کنیم، به آرامش و سکون میتوانیم دست یابیم. همچنین از زیبایی و هدیهای که میتوان به محبوب خود داد، یاد میکند و میخواهد که در حضور عزیزان غم و شکایت را فراموش کند. شاعر تأکید میکند که اگر کسی در جستجوی حقیقت برآید، به جلوههای زیبایی دست مییابد. همچنین از ناز و زیبایی محبوب و تاثیر آن بر دیگران سخن میگوید و به وفا و جفا در روابط انسانی اشاره دارد. در نهایت، او از جستجوی فردی میگوید که در این سفر تنها نیست و با او میتواند ارتباط برقرار کند.