شمارهٔ ۴۷ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
جنون محمل به صحرای تحیر رانده است امشب
نگه در چشم و آهم در جگر وامانده است امشب
به ذوق وعده سامان نشاطی کرده پندارم
ز فرش گل به روی آتشم بنشانده است امشب
خیال وحشت از ضعف روان صورت نمی بندد
بیابان بر نگه دامان ناز افشانده است امشب
دل از من عاریت جستند اهل لاف و دانستم
سمندر این غریبان را به دعوت خوانده است امشب
زهی آسایش جاوید همچون صورت دیبا
نم زخمم تن و بستر به هم چسبانده است امشب
به قدر شام هجرانش درازی باد عمرش را
فلک نیز از کواکب سبحه ها گردانده است امشب
به خوابم می رسد بند قبا واکرده از مستی
ندانم شوق من بر وی چه افسون خوانده است امشب؟
به دست کیست زلف کاین دل شوریده می نالد
سر زنجیر مجنون را که می جنبانده است امشب؟
خوش ست افسانه درد جدایی مختصر غالب
به محشر میتوان گفت آنچه در دل مانده است امشب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات و افکار عمیق خود در مورد عشق و جدایی میپردازد. او از حالت جنون و حیرت ناشی از عشق صحبت میکند که در شب به او دست داده است. در این شب، احساساتی چون فراق و ناتوانی در بیان احساساتش نمایان است و فضا به گونهای است که انگار همه چیز به او فشار میآورد. شاعر به زیبایی و لذت وعدههای عاشقانه اشاره میکند، در عین حال احساس ضعف و وحشت را نیز تجربه میکند. او از دلشکستگی و آلام جدایی میگوید و این که چقدر زخمها و دردهایش عمیقاند. در نهایت، او به این حقیقت اشاره میکند که در عالمی از افسانهها و دردها، ممکن است چیزهایی بیان شود که در دل مانده و ناگفته است.