شمارهٔ ۴۴ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من گرت نبود باور انتظار، بیا
بهانهجوی مباش و ستیزهکار، بیا
به یک دو شیوه ستم، دل نمیشود خرسند
به مرگ من که به سامان روزگار بیا
بهانهجوست در الزام مدعی شوقت
یکی به رغم دل ناامیدوار بیا
هلاکِ شیوهی تمکین، مخواه مستان را
عنان گسستهتر از باد نوبهار بیا
ز ما گسستی و با دیگران گرو بستی
بیا، که عهدِ وفا نیست استوار، بیا
وداع و وصل جداگانه لذتی دارد
هزار بار برو، صدهزار بار بیا
تو طفلِ سادهدل و همنشین بدآموزست
جنازه گر نتوان دید بر مزار بیا
فریبخوردهی نازم چهها نمیخواهم؟
یکی به پرسشِ جانِ امیدوار بیا
ز خویِ توست نهادِ شکیب نازکتر
بیا که دست و دلم میرود ز کار، بیا
رواجِ صومعه هستیست زینهار مرو
متاعِ میکده مستیست هوشیار، بیا
حصار عافیتی گر هوس کنی غالب
چو ما به حلقهی رندانِ خاکسار بیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به معشوق خود میگوید که اگر به او اطمینان ندارید و انتظارش را نمیکشید، نباید بهانهجویی کنید و نباید ستیزهجو باشید. او تاکید میکند که با روشهای ناپسند نمیتوان دل را شاد کرد و درخواست میکند که معشوق به عشق و محبت بازگردد و با او ارتباط برقرار کند. شاعر از ناامیدی صحبت میکند و میگوید که نباید از محفل رندان دور شود و خواهان وصال و نزدیکی دوباره است. او به معشوق یادآوری میکند که جدا شدن از او برایش زجرآور است و تأکید میکند که دنیای مادی و عافیت را رها کرده و به سوی زندگی شاداب و همراه با محبت بازگردد. در نهایت، او از جدیت و پرسش محبت و عشق در زندگی یاد میکند و از معشوق میخواهد که به زندگی سرشار از احساس و زندگی رندانه نزدیک شود.