نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشم که چرخ به کوی توام ز پا انداخت

که هم ز من پی من خلد را بنا انداخت

چو نقش پا همه افتادگی ست هستی من

ز آسمان گله نبود اگر مرا انداخت

سواد سایه همان صورت گلیم گرفت

همای فرخ اگر سایه بر گدا انداخت

ز رزق خویش چه سان بر خورم که داس قضا

ز کشت خوشه درود و در آسیا انداخت

به عز و ناز منه دل که افتد آخر کار

ز فرق مهر کلاهی که بر هوا انداخت

به طعن بی اثری های ناله ما را کشت

ز کیش ماست خدنگی که سوی ما انداخت

صحیفه پیش نگاه و نگاه کزلک تیز

دریغ گر به سر حرف مدعا انداخت

اگر نه لطف شب وصل کاستن می خواست

ز روز هجر سخن در میان چرا انداخت؟

منم که با جگر تشنه می نوردم راه

به وادیی که خضر کوزه و عصا انداخت

فغان ز غفلت غالب که کارش از سستی

ز دست رفته و داند که با خدا انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد فراق و تأثیرات آن بر روح انسان است. شاعر احساساتی چون عشق، اندوه و ناامیدی را توصیف می‌کند. او به چرخ فلک اشاره دارد که او را از مسیر عشقش دور کرده و به او احساس حقارت می‌دهد. شاعر به نوعی بیان می‌کند که همه چیز در زندگی او به یک نوع افتادگی تبدیل شده است و حوادث نامطلوب و قضا و قدر او را در تنگنا قرار داده است. او از ناکامی‌ها و ناله‌های ناامید کننده‌اش سخن می‌گوید و به تلاش برای رسیدن به وصال می‌پردازد. در نهایت، شاعر با رنج و عطش در جستجوی معشوق، به یاد خضر و نمادهای آبرومندی می‌افتد، و غفلت و سستی را محکوم می‌کند.