شمارهٔ ۵۴ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگه به چشم نهان و ز جبهه چین پیداست
شگرفی تو ز انداز مهر و کین پیداست
نظاره عرض جمالت ز نوبهار گرفت
شکوه صاحب خرمن ز خوشه چین پیداست
رسید تیغ توام بر سر و ز سینه گذشت
زهی شکفتگی دل که از جبین پیداست
به جرم دیده خونبار کشته ای ما را
ترا ز دامن و ما را ز آستین پیداست
زهی لطافت پرداز سعی ابر بهار
که هر چه در دل بادست از زمین پیداست
فتیله رگ جان سر به سر گداخته شد
ز پیچ و تاب نفسهای آتشین پیداست
نفس گداختن جلوه در هوای قدش
ز خوی فشانی آن روی نازنین پیداست
عیار فطرت پیشینیان ز ما خیزد
صفای باده از این درد ته نشین پیداست
زهی شکوه تو کاندر طراز صورت تو
ز خود برآمدن صورت آفرین پیداست
نهاد نرم ز شیرینی سخن غالب
به سان موم ز اجزای انگبین پیداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و شکوه محبوبش اشاره میکند و تأثیر عواطف و احساسات خود را از دیدن او بیان میکند. جمال محبوبش بهقدری دلانگیز است که زیباییهای بهار را تحت تأثیر قرار داده و نشاندهنده عمق عشق و درد وی است. شاعر از تیغی سخن میگوید که بر دلش فرود آمده و نشان از شدت احساسات او دارد. لطافت و زیبایی محبوب به قدری است که تمام موجودات را تحت تأثیر قرار میدهد و شاعر به تاثیرات عواطف انسانی نیز اشاره دارد. در نهایت، شعر به قدر و مقام کلام و بیان او اشاره کرده و میگوید که لطافت سخنان او بر دلها اثر میگذارد.