شمارهٔ ۶۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)
امشب آتشینرویی گرم ژندخوانیهاست
کز لبش نوا هر دم در شررفشانیهاست
تا در آب افتاده عکس قد دلجویش
چشمه همچو آیینه فارغ از روانیهاست
در کشاکش ضعفم نگسلد روان از تن
این که من نمیمیرم هم ز ناتوانیهاست
از خمیدن پشتم روی بر قفا باشد
تا چهها درین پیری حسرت جوانیهاست
کشته دل خویشم کز ستمگران یکسر
دید دلفریبیها گفت مهربانیهاست
سوی من نگه دارد چین فگنده در ابرو
با گرانرکابیها خوش سبکعنانیهاست
دائم از سر خاکم رخ نهفته بگذشتن
هان و هان خدا دشمن این چه بدگمانیهاست
شوخیش در آیینه محو آن دهن دارد
چشم سحرپردازش باب نکتهدانیهاست
با عدو عتابستی وز منش حجابستی
وه چه دلرباییها هی چه جانستانیهاست
با چنین تهیدستی بهره چه بود از هستی
کار ما ز سرمستی آستینفشانیهاست
ای که اندرین وادی مژده از هما دادی
بر سرم ز آزادی سایه را گرانیهاست
ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون
با ظهوری و صائب محو همزبانیهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف احساسات عمیق و کشمکشهای درونی خود میپردازد. او از زیباییهای عشق و دلربایی معشوق سخن میگوید و در عین حال به دردها و حسرتهای زندگیاش اشاره میکند. شاعر در حالتی از ضعف و ناتوانی، تلاش میکند که روحش از بدنش جدا نشود و احساس جوانی را در خود زنده نگهدارد. او همچنین به فصول زندگی و تغییراتی که با پیری به وجود میآید، اشاره میکند و از زخمهای ناشی از ستم عشق مینالد. در نهایت، شاعر به نوعی حسرت و افسوس به خاطر نبود جوانی و شادیهای گذشته اشاره میکند، در حالی که زیبایی عشق همچنان محور احساسات اوست.