نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به وادیی که در آن خضر را عصا خفته ست

به سینه می سپرم ره اگر چه پا خفته ست

بدین نیاز که با تست ناز می رسدم

گدا به سایه دیوار پادشا خفته ست

به صبح حشر چنین خسته رو سیه خیزد

که در شکایت درد و غم دوا خفته ست

خروش حلقه رندان ز نازنین پسری ست

که سر به زانوی زاهد به بوریا خفته ست

هوا مخالف و شب تار و بحر طوفان خیز

گسسته لنگر کشتی و ناخدا خفته ست

غمت به شهر شبیخون زنان به بنگه خلق

عسس به خانه و شه در حرمسرا خفته ست

دلم به سبحه و سجاده و ردا لرزد

که دزد مرحله بیدار و پارسا خفته ست

درازی شب و بیداری من این همه نیست

ز بخت من خبر آرید تا کجا خفته ست؟

ببین ز دور و مجو قرب شه که منظر را

دریچه باز و به دروازه اژدها خفته ست

به راه خفتن من هر که بنگرد داند

که میر قافله در کاروانسرا خفته ست

دگر ز ایمنی راه و قرب کعبه چه حظ

مرا که ناقه ز رفتار ماند و پا خفته ست

بخواب چون خودم آسوده دل مدان غالب

که خسته غرقه به خون خفته است تا خفته ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساساتی عمیق و نمادین می‌پردازد. شاعر به جستجوی معنا و حقیقت می‌پردازد و به مراحل مختلفی از خواب و بیداری، عشق و دلتنگی، و ناامیدی اشاره می‌کند. در این وادی، خضر (نماد راهنما) خود در خواب است و نشان می‌دهد که حتی در بحران‌ها و مشکلات، در سایه پادشاهی خواب زده حس نیاز وجود دارد. همچنین، خروش و شورو به یاد یک پسر نازنین است که زهد را رها کرده و در خواب است. شب تاریک و طوفان هیجان نشان‌دهنده‌ی خطرات است و غم به شهر حمله می‌آورد در حالیکه عسس‌ها و پادشاه در خوابند. دلتنگی شاعر به سبحه و دعای خود اشاره دارد، و او خواهان خبری از بخت خفته‌اش است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که همگان در خواب‌اند و او تنها در جستجوی بیداری و حقیقت است.