شمارهٔ ۷۹ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من گسستی و پیوند مشکل افتاده ست
مرا مگیر به خونی که در دل افتاده ست
رسد دمی که خجالت کشم ز گرمی دوست
ز خصم داغم و اندیشه باطل افتاده ست
به قدر ذوق تپیدن به کشته جا بخشند
سخن به محکمه در کیش قاتل افتاده ست
شکافی ار جگر ذره نم برون ندهد
به وادیی که مرا بار در گل افتاده ست
در این روش به چه امید دل توان بستن
میانه من و او شوق حائل افتاده ست
به ترک گریه برم دهشت اثر ز دلش
که خود ز شبروی ناله غافل افتاده ست
به صبر کم نیم اما عیار ایوبی
به قدر آن که گرفتند کامل افتاده ست
چرد نهنگ و سمندر در آب و آتش من
تنم به قلزم و کشتی به ساحل افتاده ست
به روی صید تو از ذوق استخوان تنش
هما ز تیزی پرواز بسمل افتاده ست
چو اندر آینه با خویش لابه ساز شوی
ز خود بجوی که ما را چه در دل افتاده ست
حریف ما همه بی بذله می خورد غالب
مگر ز خلوت واعظ به محفل افتاده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس شکست و جدایی را بیان میکند. پیوندی که بین او و محبوبش بود، گسسته شده و او به شدت از این مسأله رنج میبرد. او به داغی که از خصم در دلش نشسته اشاره میکند و میگوید که آرزو دارد روزی از این درد رهایی یابد. تصویرهایی نظیر داغ عشق و جدایی، غم فقدان، و ناپایداری روابط را به خوبی ترسیم میکند. شاعر از قدرت صبر خود میگوید و وضعیت خود را به شرایط سختی تشبیه میکند. در نهایت، او شور و شوق خود را برای ارتباطی دوباره با محبوبش ابراز میکند و اشاره میکند که دیگران از نزدیک بودن در غم و اندوه او بیخبرند. این شعر بیانگر عناصری از عشق، غم و تنهایی است.