شمارهٔ ۸۸ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ست
گفتند اندرین که تو گفتی سخن بسی ست
معنی غریب مدعی و خانه زاد ماست
هر جا عقیق نادر و اندر یمن بسی ست
مشکین غزاله ها که نبینی به هیچ دشت
در مرغزارهای ختا و ختن بسی ست
در صفحه نبودم همه آنچه در دلست
در بزم کمترست گل و اندر چمن بسی ست
لیلی به دشت قیس رسیده ست ناگهان
در کاروان جمازه محمل فگن بسی ست
باید به غم نخوردن عاشق معاف داشت
آن را که دل ربودن و نشناختن بسی ست
زور شراب جلوه بت کم شمرده ایم
اما نظر به حوصله برهمن بسی ست
گر در هوای قرب تو بستیم دل مرنج
خود ناگشوده جای در آن انجمن بسی ست
تأثیر آه و ناله مسلم، ولی مترس
ما را هنوز عربده با خویشتن بسی ست
غالب نخورد چرخ فریب ار هزار بار
گفتم به روزگار سخنور چو من بسی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تفاوتها و زیباییهای مختلف سخن نمیپردازد و به تنوع و فراوانی شاعران و هنرمندان اشاره میکند. او به نکات ظریف عواطف انسانی و محبت، به ویژه در عشق و آرزوها، میپردازد و بیان میکند که در دنیا چیزهای نادر و بینظیری وجود دارد. شاعر همچنین به پیچیدگی احساسات و تجربههای عاشقانه اشاره میکند و از نگرانیها و دردهای ناشی از عشق میگوید. در نهایت، او باور دارد که مشکلات و موانع زندگی هیچگاه نمیتوانند بر عزم و اراده او تأثیر بگذارند.