شمارهٔ ۱۰۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمست
بنام گفتمش: این غم ولی نه غم، نعمست
زد رد درد تو مستیم و فاش میگوییم
که: پیش جرعه رندان چه جای جمست؟
رقم برندی ما زد قلم بروز ازل
چه جای زهد و ورع؟ چون رقم از آن قلمست
بنقد فرصت امروز را مده از دست
که حال و قصه فردا هنوز در عدمست
دو روزه مهلت ایام را غنیمت دان
بیاد دوست بسر بر، که وقت مغتنمست
دگر ز حادث و محدث بوصف عشق مگوی
که عشق لمعه خورشید مشرق قدمست
چو یک نفس نزند کز تو خون نمیگرید
بیا، بپرس ز قاسم، دمی، که در چه دمست؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس غم و اندوه عمیق محبوب نسبت به معشوق و تأثیر آن بر زندگی میپردازد. شاعر به یادآوری لذتهای زندگی اشاره میکند و تأکید دارد که باید از فرصتهای کنونی بهرهبرداری کرد، زیرا زمان بسیار کوتاه و گذراست. او همچنین از اهمیت عشق سخن میگوید و بیان میکند که عشق میتواند نور و روشنی را به زندگی ببخشد. در نهایت، شاعر از معشوقش میخواهد تا برای درک بهتر احساساتش با او در تماس باشد.