شمارهٔ ۱۳۱ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا هوای تو اندر میانه جانست
مگو حکایت سامان، چه جای سامانست؟
اگر ز جام تو جانم بجرعه ای برسد
هزار جور و ملامت کشیدن آسانست
سعادت سر کویت بوصف ناید راست
اگر بکوی تو سلمان رسد سلیمانست
اگر بچشم تو خارست، یا خسک، چه عجب؟
بپیش دیده عارف جهان گلستانست
اگر تو عاشق دانا دلی یقین می دان
که غیر عشق خدا جمله مکر و افسانست
شبی بخلوت عشاق خوش درآ و ببین
ز شام تا بسحر نعرهای مستانست
دلت بآتش غم سوخت، قاسمی، خوش باش
که هرچه دوست کند حاکمست و سلطانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عمیقترین احساسات عاشقانه و تمایل شدید به وصل معشوق است. شاعر به زیبایی به معشوقش اشاره میکند و میگوید که در میان تمام سختیها و مشکلات، عشق او آسانی و راحتی خاصی به همراه دارد. او به بیان این نکته میپردازد که خوشبختی واقعی در پای عشق معشوق حاصل میشود و میگوید که همهچیز در دنیای واقعی جز عشق خدا، فقط فریب و افسانه است. در نهایت، شاعر به عواطف عاشقان پرداخته و از درد و آتش غم صحبت میکند و تأکید دارد که هر چه دوست برای او رقم بزند، برتر و سلطنتگونه است.