نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمی‌توان خبری دادن از حقیقت دوست

ولی ز روی حقیقت حقیقت همه اوست

بیا، که وصف جمال تو می‌رود، بشنو

بیا، که قصهٔ صاحبدلان به وجه نکوست

به ابروت نتوان کرد اشارتی، که مدام

ز ترک چشم تو ترسم، که مست و عربده‌جوست

کمینه جرعهٔ رندان دیر ما دریاست

ز حد گذشت حکایت، چه جای جام و سبوست؟

جهان اگر همه لب گردد از کرامت وقت

نصیب جنس مقلد نباشد الا پوست

ز جور دشمن و طعن رقیب و سوز فراق

مرا که جامه به صد پاره شد چه جای رفوست؟

به وقت رفتن، قاسم، مگو دریغ و بگو

که: می‌رود به علی رغم خصم، دوست به دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق می‌پردازد و تأکید می‌کند که حقیقت دوست، به زیبایی و کمال او وابسته است. شاعر از شنیدن وصف جمال محبوب سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که زیبایی ابرو و چشم معشوق او را به مستی و شیدایی می‌کشاند. همچنین، در اشاره به سختی‌های زندگی و دوری از معشوق، احساس ناامیدی و دل‌شکستگی را به تصویر می‌کشد و به نوعی می‌گوید که در برابر این مشکلات و دشمنی‌ها، هیچ چیز جز عشق به معشوق اهمیت ندارد. در پایان، به رفتن قاسم اشاره می‌کند و می‌گوید در این لحظه نباید دریغ داشت، چرا که او به ملاقات دوست می‌رود.