شمارهٔ ۱۴۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سر بلندی بین، که دایم در سرم سودای اوست
قیمت هرکس بقدر همت والای اوست
بنده آن چشم مخمورم، که از مستی و ناز
در میان شهر در هر گوشه ای غوغای اوست
«لن ترانی » می رسد از غیب موسی را خطاب
این همه فریاد مشتاقان ز استغنای اوست
ای دل، اندر راه عشق او درآ و غم مخور
مایه شادی عالم خوردن غمهای اوست
عقل اگر در بزم مستان لاف هشیاری زند
با وجود چشم می گونش کرا پروای اوست؟
گر بجای مرهمی زخمی رسد، زآن هم مترس
در فنا تسلیم شو، کان هم ز مرهمهای اوست
از تو تنها ماند قاسم، از تو تنها کس مباد
لاجرم غمهای عالم بر تن تنهای اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شور و شوق به محبوب است و بیانگر این است که هر کس به اندازه همت و ارادهاش بهایی دارد. شاعر خود را بنده در عشق میداند و از مغز شهر پر از صدای محبوب به وجد آمده است. او دل را به راه عشق تشویق میکند و میگوید که غمهای او مایه شادی جهان است. عقل در دنیای اهل مستی خود را هشیار میداند، اما شاعر تأکید میکند که هیچ چیز مهمتر از عشق نیست. همچنین، او به تسلیم شدن در برابر عشق و غمهایش اشاره میکند و میگوید که اگر حتی درد و رنج هم بر او وارد شود، باید آن را بپذیرد زیرا در این فنا، عشق و محبت اوست که بر همه غمها غلبه میکند.