نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیست

غیر از هوای دوست نصیر و ظهیر نیست

صوفی، که لاف نور کرامات میزند

تا مست نور یار نشد مستنیر نیست

اسرار دوست را نشناسد بهیچ حال

جانی که همچو آینه روشن ضمیر نیست

واعظ، برو حکایت تقلید را بمان

افسانه پیش اهل دلان دلپذیر نیست

چشمی که روی دوست نبیند بهیچ حال

او مظهر تجلی اسم بصیر نیست

هرگز بجذب خاطر تو میل ما نشد

رو، رو، که باز ساعد شه موش گیر نیست

جان نصرت از تو خواهد و حیران تست عقل

دل را بجز ولای تو نعم النصیر نیست

یک دم بکوی ما بگذشتی و سالهاست

در هیچ گوشه نیست که بوی عبیر نیست

قاسم بر آستان جلالت نهاده سر

جز خاک آستان تو جان را مصیر نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان عشق و محبت به دوست (معشوق) می‌پردازد و نشان می‌دهد که غیر از عشق به او، هیچ چیز دیگری ارزش ندارد. صوفی‌ای که درباره کرامات خود می‌گوید، اگر به نور حقیقت دوست نرسیده باشد، نمی‌تواند نورانی باشد. کسی که اسرار عشق را درک نکرده، همچون آینه‌ای شفاف نیست و نمی‌تواند حقیقت را ببیند. واعظان فقط به تقلید می‌پردازند و حکایت‌هایشان برای اهل دلان جذاب نیست. چشم‌هایی که روی دوست را نمی‌بینند، نمی‌توانند حقایق را درک کنند. شاعر همچنین به وفاداری و نیاز خود به ولای دوست اشاره می‌کند و از مرور سال‌ها که تنها یک لحظه از حضور دوست را در خاطر دارد، سخن می‌گوید. نهایتاً، به سرافرازی و خضوع در برابر زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که جز عشق به او، هیچ چیز دیگری ارزشی ندارد.