شمارهٔ ۱۹۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییست
بکوی وصل تو هر پشه ای چو عنقاییست
هزار دیده کنم وام، اگر توانم کرد
که در جمال تو هر دیده را تماشاییست
دل مرا بهوای تو ذوق سربازیست
مقررست که در هر دلی تمناییست
بهیچ رو نبرم ره بکوی آزادی
مرا که هر سر مویی اسیر سوداییست
مگر بگوشه چشمی نظر بمستان کرد
میان شهر بهر گوشه شور و غوغاییست
سخن بلند شد، اکنون بلند می گویم
که: خاطرم بهوای بلند بالاییست
بلند بالا یعنی رفیع قدر جلیل
چنین شناسد هرجا که عقل داناییست
چو لفظ اسم شنیدی پی مسما شو
که قول مردم شوریده دل معماییست
بگو بقاسم: در کوی عشق جا کردی
نگاه دار ادب را، که بس عجب جاییست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دلباختگی میپردازد. او میگوید که هر قطره عشقش به اندازهی یک دریا اهمیت دارد و هر کوچکترین نشانهای از وصل، همانند یک قهرمان بزرگ (عنقاء) است. دل او به عشق معشوقش بسیار شاداب و مشتاق است و هر دل به نوعی آرزوی وصال دارد. او همچنین بیان میکند که هیچ گاه به سوی آزادی نمیرود، چرا که هر موی او در چنگال عشق گرفتار است. شاعر به زیباییهای معشوق و احساسات عمیق خود اشاره میکند و در پایان، به شخصی به نام قاسم یادآوری میکند که در دنیای عشق، ادب و احترام را باید حفظ کرد. این شعر نشان دهندهی عشق عمیق و احساسات قوی اوست.