شمارهٔ ۲۰۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفت
سودای سلطنت ز سر این گدا نرفت
یک شب نشد که از غم عشقت ز چشم و دل
سیلابها نیامد و فریادها نرفت
قلبی که نقد دولت دردترا نجست
مس پاره ایست کز طلب کیمیانرفت
گفتی:سگ منست فلان، محترم شدم
هرگز چنین مبالغه در مدح ما نرفت
عاشق نشد دلی که نیامد اسیر غم
صادق نبود هر که بتیغ بلا نرفت
روزی که دل شکسته نیامد بکوی تو
با تحفه ای ز درد،که با صد دوا نرفت؟
ارزان خرید درد تو قاسم بجان و دل
با مشتری مبالغه ای در بها نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی خود اشاره کرده و میگوید که هیچگاه احساس وصل معشوق از دل و جانش کم نشده است. او از ناراحتی و غم در عشق سخن میگوید و بیان میکند که هیچ شب و روزی نبوده که از درد عشق اشک نریزد یا فریاد نزند. همچنین به ارزش عشق و درد ناشی از آن اشاره کرده و میگوید قلبی که از عشق معشوق خالی باشد، بیارزش است. در نهایت، او به این نکته میرسد که هیچ عاشقی نمیتواند بدون درد و رنج واقعی عشق را درک کند.