شمارهٔ ۲۲۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار شکر که سلطان عشق جان را داد
هزار مجد و معالی، هزار حسن و رشاد
به پیش وصل تو از هجر دادها کردم
هزار شکر که سلطان وصل دادم داد
هوای وصل تو جانبخش و دلنواز آمد
که باشد آنکه نباشد به مهر رویت شاد؟
هزار سال من این ره به سر بپیمودم
که تا رسید مرا سر بر آستان مراد
بحسن ولطف وامانی دهر غره مشو
که خانه ایست منقش، ولیک بی بنیاد
مورز وصف تانی وکاوکاوی کن
که گنجهاست درین عرصه خراب آباد
بداد قاسم بیچاره جان شیرین را
بآرزوی وصال تو، هر چه باداباد!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و عشقورزی صحبت میکند و از اینکه چقدر سپاسگزار است که به وصال محبوبش دست یافته است. او تاکید میکند که با وجود سختیها و دوریهایی که تحمل کرده، در نهایت به آرزوی خود رسیده و در آستان محبوبش قرار گرفته است. همچنین به زیبایی و لطف عشق اشاره میکند و به هیچ چیز سطحی دیگر اهمیت نمیدهد، زیرا در عشق واقعی، عمق و اساس وجود دارد. در پایان، شاعر اشاره میکند که او حتی جان شیرینش را برای رسیدن به وصال محبوبش فدای عشق میکند.