شمارهٔ ۲۳۳ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی مرا ز باده ناب مغانه داد
دردی درد داد ولی در میانه داد
زاهد صباح کژمژ و خرم همی رود
ساقی مگر که رطل گران شبانه داد؟
در کوی عشق یار،که آن جای جای نیست
مرغ دل مرا بکرم آشیانه داد
جان را خبر نبود ز نام و نشان عشق
این عشق دل فروز تو جان را نشانه داد
بس خوشدلند اهل زمین و زمان مدام
زان باده ای که عشق تو اندر زمانه داد
بی کار و کارخانه بد این دل میان دهر
سلطان عشق از کرم این کارخانه داد
قاسم ز درد دوست از آن مست و شاد شد
کین موهبت به زمره کروبیان نداد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که او را با می ناب سیراب کند. این می به او درد و رنج میدهد اما در عین حال موجب شادی و سرور میشود. زاهدان به جای شادابی و خوشحالی، غمگین و نگران هستند. شاعر به عشق اشاره میکند که در کوی محبوبش جایی غیرقابل دسترسی است و دلش به آنجا پرواز میکند. عشق برای او روشنایی میآورد و جانش را به معنای زندگی هدایت میکند. او میگوید که مردم در این دنیا خوشحال و سرمست از عشق هستند و این عشق به زندگی معنا میبخشد. در نهایت، شاعر از هدیهای که از عشق دریافت کرده خوشحال است و به بزرگترین نعمتها اشاره میکند که از طرف محبوب به او عطا شده است.