نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

ساقیم باده داد و بادم داد

باده این بار مستزادم داد

چون من از باده سرگردان گشتم

حرجی کرد و در مزادم داد

عاقبت هم خودم بخرد بخرید

نامرادی بدم،مرادم داد

آتشی در میان جانم زد

شور در عرصه فؤادم داد

چون سرم گرم شد ز باده شوق

سر تسلیم و انقیادم داد

نکتهایی که در ازل میرفت

تاابد یک بیک بیادم داد

قاسمی،حضرت خدای کریم

سر توحید را بآدم داد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات و احساسات ناشی از شراب و مستی سخن می‌گوید. او از باده‌ای که به او داده شده، مست و سرگردان می‌شود و این مستی او را به حالتی می‌کشاند که به تسلیم و انقیاد می‌رسد. او همچنین به یاد مسائلی می‌افتد که در گذشته به یادش رفته بودند و در نهایت به عظمت خداوند و توحید اشاره می‌کند که به انسان عطا شده است. به طور کلی، شعر دربردارنده‌ی مفاهیمی از عشق، مستی و ارتباط با خداوند است.