شمارهٔ ۲۳۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ابر سودای تو آن لحظه که توفان بارد
دل دیوانه ما جان به جوی نشمارد
تخم سودای تو در بهر یقین افشاندم
دل شناسد که ازین بحر چه برمیدارد؟
زاهد از شیوه تقلید درین مزرع عمر
من ندانم چه درودست و چهها میکارد
واعظ از مستی عشاق ندارد خبری
در چنین معصرهای غوره چه می افشارد!
باد میآید و از کوی تو دارد خبری
دل و جانها همه خون، تا چه خبر می آرد
دل ما را به صفا وصل تو جان میبخشد
جان ما را به جفا هجر تو میآزارد
قاسمی، هرکه در این کوچه درآمد سر باخت
غیر آن زاهد ترسیده که سر میخارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربه عشق و امید به وصال معشوق سخن میگوید. او به توفان احساسات و دیوانگیاش اشاره میکند که در جستجوی معشوق است و دلش دلمشغولیهای عشق را درک میکند. شاعر همچنین به انتقاد از زاهدان و واعظانی میپردازد که از حقیقت عشق و مستی عاشقان بی خبرند. باد به عشق و خبرهای مربوط به معشوق اشاره میکند و دل و جان آدمی را تحت تأثیر قرار میدهد. در نهایت، شاعر به ناکامیهای عاشقان در این راه اشاره میکند و از ترس زاهدان میگوید که از عشق دوری میکنند.