نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۶ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلم از جور تو بسیار شکایت دارد

وقت آن شد که شکایت بحکایت آرد

مدتی بود که اندر هوست جان می داد

وقت آن شد که بدیدار تو جان بسپارد

آرزوی تو، که صد جان گرامی ارزد

در زمین دل من تخم وفا می کارد

ما همه منتظرانیم، ولی گه گاهی

باد می آید و ما را خبری می آرد

هرکجادرهمه عالم صفت لطفی هست

چونکه نیکونگری روی به انسان دارد

گوشه دامن این زاهد ما تر نشود

آسمان گر همه باران هدایت بارد

قاسمی در ره جانان سر و جان باخته است

غیرآن زاهد بیچاره که سر می خارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و شکایت خود نسبت به جدایی از معشوق سخن می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که زمان آن رسیده تا این شکایت را بیان کند. او از آرزوی معشوق می‌گوید که برای دلش ارزشمند است و به وفا در دل او اشاره می‌کند. همچنین، شاعر از انتظار و شوقی که در دل دارد، و اینکه گاهی خبر خوشی به او می‌رسد، حرف می‌زند. او به لطافت و لطفی که در جهان وجود دارد اشاره می‌کند و در نهایت به حال زاهدی اشاره می‌کند که از حقیقت و عشق دور مانده است. شاعر با بیان این احساسات عمیق، در جستجوی وصال و نزدیکی به معشوق است.