شمارهٔ ۲۴۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن خواجه سر بشر ندارد
پیداست که رو بشر ندارد
هر چندکه عالم و مطیعست
در صنف غزا سپر ندارد
نگذشت ز علم و زهد هرگز
زیرا سر این سفر ندارد
از شاخ شجر حدیث گوید
اما خبر از ثمر ندارد
در بحر محاورست،چه سود؟
چون سود ز بحر بر ندارد
در ظلمت جهل می رود راه
از نور یقین خبر ندارد
در بحر فناست جان قاسم
جایی که ملک گذر ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد افرادی میپردازد که ظاهراً عالم و مطیع هستند اما در واقع خصلتهای انسانی را ندارند. شاعر اشاره میکند که این افراد در حالی که در علم و زهد به سر میبرند، از جوهر و معنای واقعی زندگی بیخبرند. آنها ممکن است در مورد آموزهها سخن بگویند، اما از حقیقت و عمل غافلند. در نهایت، شاعر به بیاطلاعی و جهل آنها اشاره میکند و میگوید که این افراد در دریای فنا غرق شدهاند و هیچگاه به حقیقت نمیرسند.