نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟

حق بفریاد دل خسته درویش رسد

من ز بیگانه نترسم،که درین راه مرا

هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد

یارب،این عشق بلاییست،ندانم چه بلاست؟

هر چه پرهیز کنم تیر بلا پیش رسد

دل،که درحال بلا ثابت و راسخ باشد

چونکه معنیش تمام آمد دعویش رسد

چون نمیرم؟که درین آتش غم میسوزم

تیر هجران تو بر جان غم اندیش رسد

دل و جان را بتو دادیم،هم از روز ازل

راضیم از تو،اگر مرهم،اگر نیش رسد

آتشی بود که در خرمن جانها افتاد

وقت آنست که با قاسم دلریش رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و بلای عشق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که از سختی‌های زمان نمی‌ترسد، چون هر بلایی که بر او نازل شود، خود به خود از درون خود او ناشی می‌شود. او به رابطه عمیقش با معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود همه دردها و رنج‌ها، همچنان بر این عشق پایدار است. حتی اگر در آتش غم بسوزد و تیرهای هجران به او اصابت کند، باز هم از عشقش راضی است. در نهایت، او در انتظار زمان مناسب است که با درد و دل خود رو در رو شود.