شمارهٔ ۲۸۲ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمد
دوست از خلوت جان جانب بازار آمد
قصه در پرده نگوئیم،که آن شاه وجود
خویشتن را ز پس پرده خریدار آمد
علم نصرت منصور ز کیوان بگذشت
که چنین مست ومعربد بسردار آمد
منکران در صف انکار تبرز کردند
سنگ ازین واقعه در موطن اقرار آمد
مل ترا دید بسی شورش و مستی ها کرد
گل ترا دید ز سودای توگل زار آمد
دل و جان دو جهان زنده جاویدان شد
حسن آندوست چو در جلوه بتکرار آمد
قاسم،ازمردم محجوب شدی زنهاری
هر که زنهار ترا دید بزنهار آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره یک دیدار عاشقانه و حالتی روحانی است. شاعر از یک ملاقات خاص صحبت میکند که در آن دوستش از دل تنهایی به سوی بازار میآید. او به زیبایی و بزرگی دوستش اشاره میکند و میگوید که این دیدار به وضوح و درخشندگی خاصی منجر میشود. در این ملاقات، احساسات عمیق و شور و شوق به وجود میآید و دل و جان زندگانی جدیدی پیدا میکنند. در نهایت، شاعر به هشدار به دیگران اشاره میکند که از دیدن این زیبایی و حقایق پرهیز نکنند، زیرا واقعیت عشق را نمیتوان انکار کرد.