نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود

جناب حضرت محبوب عاقبت محمود

مرا که طاقت هجران نمانده است،ای دوست

بیا که عمر عزیزست،میشود نابود

یقین که هیچ ندانست قدر عمر عزیز

کسی که در ره عشقت نکرد ترک وجود

مرا که خیل خیال تو یار غار آمد

بروز هیچ نیاسود و شب دمی نغنود

بیا بمجلس رندان عشق و خوش بشنو

هزار ناله بربط، هزار نغمه عود

شبی خیال رقیبم بخاطر آمد و عقل

خطاب کرد بجان :«بئس وارد المورود»

بیار، ساقی جان، باده مصفا را

بده بقاسم مسکین،برغم شیخ جحود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن می‌گوید. او به محبوب خود می‌گوید که بی‌تابی و درد هجران او را آزار می‌دهد و خواستار دیدار اوست. شاعر به یاد عشق و خاطرات شیرینش می‌افتد و از پیوندی عمیق که با محبوبش دارد سخن می‌گوید. او همچنین به اندوه غیبت محبوب اشاره می‌کند و از لذت‌های مجلس عیش و نوش یاد می‌کند. در انتها، از ساقی می‌خواهد تا به او باده‌ای بدهد تا مرهمی بر دل شکسته‌اش باشد.