شمارهٔ ۳۱۶ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سرمایه سعادت ما در دیار بود
ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود؟
دردست هرچه هست،که این درد چاره ساز
باجان آدمی بمثل آتشست و عود
رندی،که ره بکوی خرابات عشق برد
جان را ز دست محنت ایام در ربود
بگشای رخ،که دیر شدست انتظار ما
تاجان بران جمال فشانیم زود زود
از حال عشق عقل ندانست شمه ای
خود را هزار بار بدین حالت آزمود
باعقل خواجه گونه بگویید:کای سلیم
سودای یار و آنگه فکر زیان و سود؟
شیدا و رند و عاشق و دیوانه گشت و مست
هر کس ز عشق بازی قاسم سخن شنود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره اهمیت عشق و احوالات عاشقانه است. شاعر اشاره میکند که سعادت واقعی در عشق و ارتباط با معشوق نهفته است، و این عشق چون آتش و عود، جان انسان را میسوزاند و تسکین میبخشد. عشق توانسته محنتها و سختیهای زندگی را از جان عاشق بزداید. همچنین، شاعر به حالت ناامیدی از انتظار و longing برای وصال معشوق میپردازد. در نهایت، به این نکته اشاره میکند که عشق عقل را از کار میاندازد و دیوانگی و شیدایی را در دل عاشق به وجود میآورد.