شمارهٔ ۳۱۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عشقش بخاک بردم و گفتم که: یا ودود
«ارحم لنا» که غیر تو کس نیست در وجود
طاقت نداشت نور خرد پیش نار عشق
خود را ز راه تجربه بسیار آزمود
زلف تو جعد شد،همه سرسبز و تازه ایم
خیری ز شب در آمد و در روز در فزود
گر زانکه یار پرده عزت برافکند
جان و روان بباز،چه فکر زیان و سود؟
جانها همه گدایی و دریوزه می کنند
زان جان سرفراز،که محوست در شهود
یک ساغری ز خم بلا نوش کرده ایم
سودای یار جبه و دستار مار بود
ای جان نازنین، بهوای تو زنده ایم
قاسم بشوق روی تو میخواند این سرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلدادگی خود اشاره میکند. او عشق را مقدس و بینظیر میداند و از خداوند میخواهد که رحمت کند، زیرا غیر از او وجود دیگری نیست. عشق را در مقایسه با نور عقل بیان کرده و میگوید که عشق قدرتی فراتر از عقل دارد. شاعر به زیبایی زلف محبوب اشاره کرده و بیان میکند که عشق او روز به روز بیشتر میشود. همچنین از جان و دل خود برای محبوبش میگوید و تصریح میکند که جانها همه به خاطر عشق سرگردانند. در نهایت، شاعر با شوق و اشتیاق از محبوبش یاد میکند و سرودی بهمنظور ابراز احساسات خود میخواند.