نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۸ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

صبح ازل ز مشرق انوار بردمید

از نور روی یار به ما لمعه‌ای رسید

ایام هجر یار ز اندازه درگذشت

صبحی ز نو برآمد و روزی ز نو دمید

هر جایگه که نور رخ یار جلوه کرد

آنجا مرید راه جنیدست و بایزید

ای دل بیا و قصه هجرانیان مگو

همراه عشق شو، که مرا دست و هم مرید

هرجا که جرعه‌نوش خدا باده‌ای خورد

از کاینات بانگ برآید که: «بر مزید»

دل در حجاب پرده پندار مانده بود

عشقت رسید و پرده پندار ما درید

قاسم به آرزوی تو رفت از جهان برون

واحسرتا که یک گل از این بوستان نچید!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی عشق و هجران است. شاعر از صبح جدیدی سخن می‌گوید که با نور یار آغاز شده و ایام دوری از محبوب را مرور می‌کند. او به زیبایی و جذبه‌ی یار اشاره می‌کند و می‌گوید هرجا که نور چهره‌ی یار تابیده، بندگان خاص خدا در آنجا گرد آمده‌اند. شاعر از دل خود دعوت می‌کند که به عشق بپیوندد و از ذکر غم هجران دست بکشد. او همچنین به حالتی از سرخوشی و رهایی از حجاب‌های فکری اشاره می‌کند که با عشق به وجود آمده است. در پایان، از قاسم یاد می‌کند که به آرزوی یار از دنیا رفته و ناراحتی خود را از عدم چیدن حتی یک گل از بستان عشق ابراز می‌کند.