شمارهٔ ۳۷۲ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قرار
دیده گریانست و جان مشتاق و دل امیدوار
عشق خونریزست و من حیران و صبرم منهزم
تیر مژگان تیز و چشمش مست و زلفش تابدار
آه دردآلود دارم، چون ننالم؟ آه! آه!
جان غم فرسود دارم، چون نگریم زار زار؟
گفت: خاک راه من شو، پای بر چشمت نهم
خاک شد چشم رهی در شاهراه انتظار
واعظ از حد میبرد، یا رب، برافکن پرده اش
تا ببیند اهل عالم کفر پنهان آشکار
جان باقی عشق می بخشد، حیات از عشق جوی
جان جاویدان نکوتر تا حیات مستعار
شاهدان اندر میان زاهدان تدبیر چیست؟
قاسمی: جویای گل هرگز نیندیشد ز خار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. قلبش مجروح و عقلش آشفته است. چشمانش پر از اشک و جانش مشتاق است. عشق را خونریز توصیف میکند و خود را در حال حیرانی میبیند. عشق باعث شده که صبرش از بین برود و تیرهای مژگان معشوق آسیبش میزند. او آهی دردآلود دارد و نمیتواند بیدردی خود را پنهان کند، به همین دلیل جانش فرسوده شده است. او به عشق میپردازد و میگوید که عشق جان تازهای به زندگی میبخشد. در این مسیر، او از واعظ میخواهد که پردهها را کنار بزند تا حقیقت کفر پنهان نمایان شود. همچنین به تفاوت بین زاهدان و حقیقتجویان اشاره میکند و میگوید که کسانی که به دنبال گل هستند، نباید نگرانی از خارها داشته باشند.