نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۹ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مشکین کلاله را چو برافکند آن نگار

از هر طرف برآمد فریاد زینهار!

در سلک عاشقان بکرم آن حبیب دل

ما را شمار کرد، زهی لطف بی شمار

امسال نیز محرم سر خدا نشد

چون خواجه خوشدلست بافسانهای پار؟

اسرار دوست هر چه شنیدی امانتست

ای دل، اگر امینی، امانت نگاه دار

دریا و در شنیده ای، اما ندیده ای

دریای جان دلست و سخن در شاهوار

با پیشوای شهر بگویید: کای سلیم

با ترس سر میآر و درین کوچه سر مدار

تا چند سر بجهل برآری؟ مکن چنین

سر را بدل فرو بر و از دوست سر بر آر

ای جان من مکوش بهجران که بعد از این

دل را نه صبر ماند، نه آرام و نه قرار

قاسم بصد نیاز دل و شوق دوستی

مستان چشم تست، زهی چشم پر خمار!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او به زیبایی و لطف معشوق اشاره کرده و وضعیت خود را در محرم و دوری از او توصیف می‌کند. شاعر به دل خود می‌گوید که اسرار عشق باید محفوظ بماند و از او می‌خواهد که به جای نادانی، درک و معرفت را پیشه کند. او در نهایت از دل خود می‌خواهد که به خاطر عشق و دوستی آرامش را از دست ندهد و دریغ نکند، زیرا عشق و شوق به معشوق تسکین‌بخش است.