شمارهٔ ۳۸۷ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو نازنین جهانی بحسن خویش بناز
که پیش ناز تو میرم بصد هزار نیاز
دلم غریب هوای دیار تست، بیا
دمی بحال غریب دیار خود پرداز
گرم بروضه صدر جنان برند چه سود؟
که دل بجانب کوی تو می کند پرواز
ز چشم مست تو مستم، که اهل صومعه را
درید پرده تقوی بغمزه غماز
چو شمع آتش عشقست در دلم، لیکن
بذکر و فکر توام در میان سوز و گداز
بنور دیده محمود می توان دیدن
اشعه لمعات جمال حسن ایاز
بگفتم: از غم عشق تو سوختم، چه کنم؟
بخنده گفت که: قاسم، برو بسوز و بساز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به زیبایی عشق و وابستگی او به معشوقش را بیان میکند. شاعر از ناز و زیبایی معشوقش تعریف میکند و میگوید که در برابر آن ناز، خود را قربانی میکند. او دلش برای دیار معشوق تنگ است و آرزوی دیدار او را دارد. هرچند در باغ بهشت هم بروند، دل او همچنان به سمت معشوق پرواز میکند. همچنین شاعر به اثرگذاری چشمان معشوق اشاره میکند که او را از حال خود بیخبر کرده و عشق در دلش همچون شمعی میسوزد. در پایان، معشوق او را به صبر و تحمل در عشق دعوت میکند.