شمارهٔ ۳۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای از جمال روی تو تابنده آفتاب
وز آفتاب روی تو خورشید در حجاب
اندر میان پرده عزت نشسته ای
در آرزوی روی تو مردند شیخ و شاب
تا در هوای عشق تو رقصان چو گرد شد
مرغ دلم رمید ز سودای خاک و آب
تو آفتاب حسنی و ما سایه توایم
ای آفتاب حسن ازین سایه رو متاب
فریاد دور باش برآمد ز هر طرف
جان از در تو دور نگردد بهیچ باب
گویی که: عاشقان نرسیدند در وصال
چون از تو شد حجاب چه گوییم در عتاب؟
ما قبله جمال تو جوئیم جاودان
چون «الصلوة » یار خطابیست مستطاب
گویند: منکری سوی دوزخ روانه شد
گفتند عاشقان که: «ذهاب بلا ایاب »
ما بنده توایم، چه بیم از امید و بیم؟
ما عاشق توایم، اگر عفو، اگر عقاب
عالم چو قشر آمد و عاشق لباب اوست
گر عاشق لبیبی واقف شو از لباب
تیره است وقت ما، که ندیدیم باده ای
قاسم، زخم یار طلب کن شراب ناب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذبه معشوق خود سخن میگوید و او را به آفتاب تشبیه میکند. او بیان میکند که انسانها به خاطر عشق به او دچار سرگشتگی و اشتیاق شدهاند و حتی در جستجوی وصال او دست به خودکشی میزنند. عاشقان از دوری و حجاب وجود معشوق رنج میبرند و احساس نومیدی میکنند. در ادامه، شاعر تاکید میکند که با وجود این مشکلات، عشق به معشوق آنها را از ترس و نگران نمیکند و آنها همچنان خود را بنده و عاشق او میدانند. در نهایت، شاعر به تیره روزی خود و دوستانش اشاره میکند که از لطف و محبت معشوق بیبهرهاند و به دنبال شراب ناب و زیباییهای عشق هستند.